دوش قدم به خوابم نهاده بودی ، کاش بیدار بودم تا دوباره با چشمان خود تو را می دیدم
از دور همان چهره مهربان و همیشگی بود ... آری درست بود ، خودت را دیدم , صدا همان صدا بود ..
کاش بیدار بودم و با گوشهای واقعی می شنیدمت .
اگر خود نیز بخواهم تو را فراموش کنم ، خود نمی گذاری , لحظه لحظه در یاد و در خواب می آیی ، اما چه سود ! که قابل نمی دانی و بدور از خیال , در دنیای واقعی سرافرازم نمایی ، چون خود می خواهی .
هنوز منتظرم تا رو به من نمایی و من بی درنگ به سویت بشتابم ....
+ *محمد* : لطفا زغال رو بردار و رو ديوار باغ بنويس
|