تبليغاتX

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بی نیاز کسی خواهد بود که اگر ساعت شنی او بریزد ،خم شده و آنرا دانه دانه جمع کند...D'Avnont... کوچه باغ تنهایی
من اسیر غم چشمان کبوتر بودم

بام چشمان تو پروازم بود

و نمی دانستم گاه

بام هم دام شود

دل که بیچاره پروازی بود

یادگاری شد و در بام افتاد

ماندگاری شد و در دام افتاد

tanhaii

+ *محمد* : لطفا زغال رو بردار و رو ديوار باغ بنويس |
گفت : تا شقایق هست زندگی باید کرد

گفتم : عمر شقایق به سر رسید

نگاهی کرد مبهوت

چه سخن بود ؟!!!

جواب شنید ....

عشق شقایق همه آفتاب بود

هر صبح به دیدار رخ خورشید دلگرم روز آغاز میکرد

گرمی عشق خورشید صورت نازش سوزاند

آری معشوق او را سوزاند

+ *محمد* : لطفا زغال رو بردار و رو ديوار باغ بنويس |
دلم تازه داشت به مشغولیات روزانه گرم میشد که یهو رسیدم به نقطه آخر سطر.

این همه کلمه رو یکی یکی گذروندن به سختی گذشتن از نقطه آخر خط نیست

یه نقطه به بزرگی پایان .

ولی نه!!!!! صبر کن

مثل اینکه یه خط دیگه مونده که اون ته تهش  نوشته برای دیدن ادامه مطلب اینجا کلیک کن

خط بعدی شروع شد

+ *محمد* : لطفا زغال رو بردار و رو ديوار باغ بنويس |

دوش در خوابم گلی پژمرده بود

بلبلی هم در کنارش مرده بود

زیور زیبایی این باغ را

باد پاییزی به غارت برده بود

شاعری با دیدن این منظره

سر به جیب رشک و حسرت برده بود

او چه زود اینگونه دامن چید و رفت

گوییا از دست ما آزرده بود

کاش این چشمان باران خورده ام

خاطراتش را به دل نسپرده بود

+ *محمد* : لطفا زغال رو بردار و رو ديوار باغ بنويس |