دوش در خوابم گلی پژمرده بود
بلبلی هم در کنارش مرده بود
زیور زیبایی این باغ را
باد پاییزی به غارت برده بود
شاعری با دیدن این منظره
سر به جیب رشک و حسرت برده بود
او چه زود اینگونه دامن چید و رفت
گوییا از دست ما آزرده بود
کاش این چشمان باران خورده ام
خاطراتش را به دل نسپرده بود
+ *محمد* : لطفا زغال رو بردار و رو ديوار باغ بنويس
|