در کویر خشک دلم خاری به گل نشست
دشت پر از هیاهوی خیال شد

کویر سر ناسازگاری گذاشت
سر و بی روح ، خشک و بی رمق ..یا گاه ~ هرمی بالا تر از حرارت دل
گل نازکش را از پای در آورد ...
آری دل نیز سر سر سودای گلی کوچک و زیبا ندارد
چاره چیست؟ گهی سرد و گه سوزان که هر گلی را به ورطه نابودی می کشاند .
حال حتی دیگر از آن خار نیز اثری نیست.....
کویر دلم شایسته آن خار و گل نبود
نبود
نبود

+ *محمد* : لطفا زغال رو بردار و رو ديوار باغ بنويس
|