تبليغاتX

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بی نیاز کسی خواهد بود که اگر ساعت شنی او بریزد ،خم شده و آنرا دانه دانه جمع کند...D'Avnont... کوچه باغ تنهایی
 مي دوني چرا وقتي مي خواي بري تو رويا چشمهات رو مي بندي ؟ ... وقتي مي خواي گريه کني يا مي خواي فکر کني ؟ ... حتي وقتي مي خواي کسي رو ببوسي چشمهات رو مي بندي ؟ چون قشنگترين چيزهاي اين دنيا در اين لحظات قابل ديدن نيستند.
+ *محمد* : لطفا زغال رو بردار و رو ديوار باغ بنويس |
قلبم را به تو امانت خواهم داد هرچند در هنگام سپردن به تو خود حضور ندارم مي روم مي روم به دياري كه تو نيز خود را براي رفتن به آنجا آماده كرده اي من نمي ميرم من زنده ام من زنده ام چون تو نفس مي كشي مرگم را جشن مي گيرم فقط و فقط بخاطر روز تولد دوباره تو . . . اي غريبه تولدت مبارك
+ *محمد* : لطفا زغال رو بردار و رو ديوار باغ بنويس |
کاش آدما یه جور دیگه با همدیگه دوست میشدند وقتی به هم میرسیدند یه جور دیگه می خندیدند
کاش آدما یه جور دیگه با هم دیگه حرف میزدند وقتی که حرفشون میشد یه جور دیگه داد می زدند
کاش آدما بلد بودند موسیقی زندگی رو وقتی با هم میرقصیدند یه جور دیگه ساز میزدند
کاش آدما با هم دیگه صادق و بی ریا بودند وقتی به هم می رسیدند مثل تو قصه ها بودند
کاش آدما بلد بودند که چه جوری شنا کنند تو دریای زندگیشون دسته ماهیها بودند
کاش آدما قصه آسمونو از بر میشدند تو شبهای تاریکشون مثل ستاره ها بودند
کاش آدما میفهمیدند زندگی دو روزرو اون وقت برای همدیگه بی شک یه سر پناه بودند.
 
 
+ *محمد* : لطفا زغال رو بردار و رو ديوار باغ بنويس |

".صدفي به صدف ديگر گفت: " درد عظيمي در درونم دارم.
 سنگين و گرد است و آزارم ميدهد
.صدف ديگر با غرور و نخوت گفت:
 آسمان و دريا را شکر، که من دردي ندارم.
 من چه از درون و چه از بيرون، سالم سالم ام در همان لحظه، خرچنگي که از کنارشان مي گذشت،
 گفت و گوي آن دو صدف را شنيد و به آن صدفي که از درون و بيرون سالم بود، گفت:
 بله، سالم و سر حالي؛ اما حاصل درد رفيق ات، مرواريدي بسيار زيباست
+ *محمد* : لطفا زغال رو بردار و رو ديوار باغ بنويس |
 
  
   
به ياد کدامين خاطره اينگونه دست و پا می زنم و به عشق کدامين ياد اينگونه لبريز از اشکم ؟
 گذشته را به ياد دارم ... کودکی ام را ... نو جوانی ام را .
 اينک جوانم . با شوق جوانی . با عشق جوانی .
 امروز در شور لحظه لحظه های جوانی ام بهار را با تمام وجود می پيمايم .
 آری
بهار آمد
با تمام رنگها و چهره هايش .
 چهره هايی که هميشه مرا می ترساند .
 بهار هزار رنگ هر سال صورتی متفاوت از سال پيش دارد .
 گاهی زيبا گاهی زشت
 گاهی سياه و گاهی سفيد
 گاهی روشن و گاهی خاموش ...
 سال گذشته برايم رنگی از ديوانگی داشت .
 امسال بهار برای من با رنگی از زهد آمد.
 سالها خواهند گذشت و بهار همچنان با من بازی خواهد کرد.
 بازی که گاهی چنان رعب آور است که خدا را فراموش می کنم .
   
حقيقت اين است که زندگی سخت است وخطرناک .
 اين است که آنها که به دنبال خوشحالی وبهروزی خودشان هستند آنرا نمی يابند.
 اين است که ضعيفان بايد رنج ببرند .
 اين است که آنها که توقع عشق دارند ، نااميد خو اهند شد .
 اين است که آنها که طمع کارند سير نخواهند شد.
 اين است که آنها که در جستجوی صلح و آرامش هستند ، ستيزه می جويند .
 اين است که شادی از آن کسانی است که از تنهايی نمی ترسند .
 اين است که زندگی فقط از آن کسانی است که از مرگ نمی ترسند.
 ای زندگی ! ای ابديت ! ای نيستی ! ای گذشته ! ای گردابهای بی پايان ...
 بااين روزهای پياپی که در کام خود فرو ميبريد چه می کنيد؟
 آخر سخنی بگوييد !
 آيا اين لذت بی مانند را که بدين بی رحمی از ما می رباييد روزی پس خواهيد داد ؟؟
+ *محمد* : لطفا زغال رو بردار و رو ديوار باغ بنويس |



 

 

زندگي همان لبخنديست که امروز دريغش کردي
 
 
 
برای پاک ماندن، انسان نیازمند جاری ماندن است؛ یک رودخانه پاک می ماند، چرا که جاریست و به جاری ماندن ادامه میدهد.
 
جاری بودن رونده ی پیوسته زلال ماندن است. یک عاشق زلال می ماند و افرادی که عشق نمی ورزند مسکوت میشوند، راکد میگردند و شروع به مرداب شدن میکنند و زندگی در آنها رنگ میبازد.
 
پس باید به درون اقیانوس عشق رفت. رها بود و جاری شد و زندگی را با تمام زیباییهاش در آغوش کشید. زندگی زیباست .

 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
+ *محمد* : لطفا زغال رو بردار و رو ديوار باغ بنويس |
به غیاب اندیشه مکن
گشت و مشت بی تاب و قرار این نگاه را دریاب
نگران اندیشناکی فردای تو
به صیغه حال.
نه به غیاب من منگر...
به طنین آوائی گوش دار که
تنها
بکوک زیر و بم موسیقائی نام توست
اسما طلسمات حرفاحرف نام تو را می داند
و از ژرفاهای ظلمات تا پشنگ شعشعه الماسگون تاج بلند آخرین
خورشید

تو را
تو را
تو را
همچنان تو را
می خواند.

از زهرا ممنونم

+ *محمد* : لطفا زغال رو بردار و رو ديوار باغ بنويس |



 

 

-: الو! سلام
-: سلام عليكم! بفرماييد.
-: ببخشيد با خدا كار داشتم، مي خواستم با خودشون صحبت كنم.
-: خودم هستم، باز چي شده بنده من؟
-: اِ چه حافظه اي ماشا الله. چه زود منو شناختيد.
-: من هيچ كس و فراموش نميكنم. هيچكس.
-: ببخشيد خدا جونم! كارم يه خورده طول مي كشه وقت دارين؟
-: بگو! همه حرفات رو مي شنوم.
-: خدا جونم؟!
-: بگو جانم!
-: يه خواهش دارم.
-: بگو عزيزم.
-: ببين خدا! مي دوني! مي خوام بدونم وقتي باهات حرف مي زنم و درد دل مي كنم
صدامو مي شنوي يا نه.
اصلا مي خوام هر وقت دعا مي كنم، دعامو بشنوي. به حرفم گوش بدي.
مي دوني! همينكه بدونم يكي حرفم رو مي شنوه برام كافيه.
-: من كه بارها گفتم ادعوني استجب لكم.
تو هر دفعه منو صدا كني جوابت رو ميدم.
هر موقع منو صدا كني ميام و پاي درد دلت مي شينم و باهات حرف مي زنم. اما وقتي ا
ينقدر اين گوش تو هر صدايي و هر سخني رو شنيده و سنگين شده كه صداي منو نمي
شنوه، تقصير من نيست.
-: واقعا حرفام رو مي شنوي؟!
-: واقعا حرفات رو مي شنوم.
-: ببين خدا! تو از همه چيز با خبري. همه چيز رو مي دوني، مگه نه؟
-: بله!
-: از حاجتم، از نامه نا نوشتم، از حرف نگفتم، از وضع دنيام، از آخرتم، از ظاهرم، از
چيزي كه تو دل دارم، از همش خبر داري؟
-: آره همش رو مي دونم
-: هق هق گريه هام رو مي بيني؟
وقتي از بيچارگي و درموندگيم پيشت شكايت مي كنم، حرفام رو مي شنوي؟
وقتي از همه جا درمونده مي شم و طرف تو ميام، مي فهمي كه ميام؟
صداي در زدنام رو مي شنوي؟
-: بله بنده ام. مي بينم. مي شنوم. مي فهمم. مگه نشنيدي ان الله بصير بالعباد. مگه
نشنيدي ان الله سميع الدعاء
-: مي دونم. اما من
-: هر جا كه بري بازم بنده مني. اما از بس كه باور نمي كني كه همشو مي بينم و مي
شنوم اينقدر دل منو مي شكوني.
-: الهي بميرم!
-: بارها شده گفتم نرو. نفهميدي. رفتي. هي دنبالت اومدم. به ملائك گفتم مبادا چيزي
بنويسينا صبر كنيد تا لحظه اخر. بر مي گرده. مجيد اون عمل رو انجام نمي ده. مجيد اون
حرف رو نمي زنه. مجيد اون
هر چي ملائك گفتن بار الها! اين بنده سابقه داره. دفعه اولش نيست. اما گفتم: نه شايد
اين دفعه عوض شده باشه. صبر كنيد. چيزي ننويسيد.
و اونا هم با من منتظر نشستن تا ببينن تو عوض شدي.
هي صدات زدم. گفتم: مجيد نرو. اما تو رفتي. گفتم: مجيد نزن. اما تو زدي. گفتم: مجيد
نكن. اما تو كردي. اخر سر منو پيش ملائك سر افكنده كردي. ملائك گفتن: بار الها! بازم
مجيد عوض نشد.
-: شرمنده ام.
-: هر دفعه همين حرف رو مي زني. هر دفعه هم مي بخشمت. هر دفعه هم به روم سيلي
مي زني.
-: شرمندتم. با وجود همه محبتي كه بهم داري سرم زيره. با اينكه خيلي بدم اما تو خيلي خوبي.
به جون خودم مي دونم كه اگه يكي از اين نعمتهايي رو كه بهم دادي بخاطر اين همه كفر
و ناشكريايي كه مي كنم ازم بگيري، كسي نمي تونه اون رو دوباره بهم بده.
به جون خودم مي دونم اگر عزتي رو كه تو چشم مردم بهم دادي و خوب مي دونم كه
لايق اين عزت نيستم، اگه ثانيه اي از من بگيري تو همون يك ثانيه كسي ديگه حاضر
نيست بهم نگاه كنه. چه برسه به اينكه من رو به عنوان دوست، همراز و حتي فرزند
قبول كنه.
اگه بگيري كي مي تونه اون عزت رو به من بر گردونه؟! مي دونم كه جز خودت هيچ كس.
خدا جونم! از روز برام روشن تره كه جز تو پناهي ندارم. هر جا برم، به هر راهي برم،
به هر جا و مقامي برسم. باز اخر راه كه رسيدم و دستم رو خالي ديدم تو رو صدا مي
كنم.
خيلي مي ترسم يه روزي پيمونه گناه من سر بره و خشمت بگيره.
خيلي مي ترسم كه بگي به اين بنده هر چي فرصت دادم آدم نشده.
خيلي مي ترسم از لحظه اي كه بخواي از من رو برگردوني.
خدا جونم! مي دونم اينقدر نافرماني و سركشي كردم كه لياقت مهر تو رو ندارم.
اما
اما بخشش صفتيه كه فقط در خور شان و مقام توست.
-: دلمو مي شكني. غم رو دلم مياري. غصه دارم مي كني. بعد مي گي غلط كردم؟!
مي دوني! هر بار كه مياي دلم نمياد دست رد تو سينت بزارم؟!
چشماي اشك بارونت رو كه مي بينم از خودم خجالت مي كشم كه در رو بروت باز نكنم.
هر دفعه با روي گشاده در رو باز مي كنم و به استقبالت ميام به اميد اينكه ايندفعه، ديگه
رو درست مي شي
اما تو مياي نمك مي خوري و نمك دون مي شكني
-: مي دونم كه با مدبر قرار دادن نفسم به خودم ستم كردم. اما خدايا! واي بر من اگر تو
مرا نيامرزي. خدايا! تو زندگيم اين همه به من نيكي كردي من چطور مي تونم باور كنم
كه لحظه مرگ منو تنها بزراي و خوبي خودت رو از من دريغ كني.

 
+ *محمد* : لطفا زغال رو بردار و رو ديوار باغ بنويس |